عاشقانه ای آرام در پای چوبه دار

تخریب یک دار در زیر باران سینمای شاعرانه ای است که بی شک نمی توان جاودانگی تصویر آن را در ذهن انکار کرد.

جایی که تصویر زبان می شود، موسیقی زبان می شود و رنگ ها با تو حرف می زنند.

نورپردازی بی نظیر سکانس آغازین خبر از مشاهده اثری لذت بخش می دهد.

بدون هیچ پیش زمینه ذهنی، نمی توان جغرافیای اثر را حدس زد. سینمایی در جلوی چشمانت است که متعلق به یک مکان نیست.

سرخپوست
سرخپوست قاب هایی در پیکره خود نقاشی کرده که جدای از کاستی های اثر در خاطر نقش می بندند.
سرخپوست روایت تخریب یک زندان و تبدیل شدن آن به یک فرودگاه است. روایت مهاجرت زندانبان و زندانیانش . تمثیلی شاید زیبا از جابه جایی دو مکان. زندان و فرودگاه.  جایی میان ماندن و مرگ و مکانی برای پرواز. ازفرود تا فراز .

شخصیت اصلی داستان، سرگرد نیز با گرفتن یک ترفیع کاری آن چنان هیجان زده می شود که دراتاق تاریک و کوچکش بی صدا پرواز می کند، نوید محمد زاده تنها در این سکانس فرصتی می یابد تا بازی برون گرای خود را  همراه با چاشنی  ترفند های اغراق آمیزش در فیلم بگنجاند. این امضای اوست. پلانی که در شبکه های مجازی دست به دست می شود و بازی او را خاطره ساز می کند چه بسا به مذاق برخی از اهالی سینما نیز خوش نیاید.

قرار است زندانی ویران شود و فرودگاهی احداث

 سرگرد (نوید محمدزاده ) فرصت اندکی تا تخلیه کامل زندانیان دارد.و در همین حین خبر ترفیع او از ریاست زندان به شهردار شدن به دست او می رسد. اما در لحظات پایانی متوجه می شود که یک زندانی فرار کرده است.

شخصی به نام سرخپوست.

 سرگرد ایمان دارد که سرخپوست نمی تواند از حصارهای امنیتی او فرار کرده باشد. و بی شک در در جایی پنهان شده است. او دستور جستجو را به نگهبانان خود می دهد و خود نیز از مددکار زندان (پریناز ایزدیار ) برای گرفتن پاره ای از اطلاعات یاری می خواهد.

 مددکاری که سرگرد عاشق اوست .

 و حضورش درفیلم بیشتر تصویر عاشقانه های سرگرد است. او سعی در یاری رساندن به سرخپوست دارد اما چرا ؟ چندان مشخص نیست.

سرخ پوست

اعدامی های زیادی را دیده و با آنها صحبت کرده است . بدون تردید بسیاری ازآنها بی گناه بوده اند و و سعی در رهانیدن آن ها از بند، وظیفه یک مددکار نیست و احساسی بودن در این حرفه نیز چندان منطقی به نظر نمی آید! اما حضورش بی شک به شاعرانه کردن فضا کمک می کند.

جایی که سرگرد در میانه مهلکه ای که به آن گرفتار شده ناگهان موسیقی عاشقانه ای را در فضای زندان پخش می کند .

این حرکت  بی منطق، می تواند استراحتی برای تماشاگری باشد که از دیدن راهروهای خاکستری و بازی در سکوت های پی درپی و تعلیق ها ی بی سرانجام خسته شده است.

(زندان و عاشقانه ای آرام)شاید رویای زندانیانی است که در بند آن را بارها زمزمه کرده اند

نوید محمدزاده در نقش یک سرگرد میانسال شاید گزینه مناسبی نبوده، ولی نوید بازی قابل تاملی را ارائه می دهد. بازی در سکوت، نگاه های خیره ، تغییر صدا، بی شک بازی او را متفاوت ساخته و تلاش برای بازسازی یک فرد میانسال را بی نتیجه نمی گذارد.

پریناز ایزدیار در نقش مددکار سعی در ارائه بازی یکدست و قابل قبولی دارد اما منفعل بودن او، آسیب جدی به حضور او به عنوان معشوقه و مددکار اجتماعی می زند.

او تنها به اکت های کوتاه و بیان سطحی دیالوگ ها بسنده می کند. جایی که در گوش سرگرد آهسته زمزمه « خودم هم نمی دونم چرا اینجام!»، ما هم نمیدانیم چرا آنجاست؟

سرخ پوست
نه آنقدر عاشق پیشه است که به عشق سرگرد در آن مکان حضور پیدا کرده ونه حضورش برای کمک به سرخپوست منطقی است.

سرخپوست جدای از بازی ها حال و هوای خاص خود را دارد. بازسازی تاریخی به خوبی صورت گرفته است.

طراحی صحنه، طراحی لباس، گریم ها به میزان لازم به کمک سازنده فیلم آمده است.

سرخ پوست
موسیقی چنان بی ادعا در بطن صحنه ها می نشیند که گاهی مخاطب می تواند حضور خود را در راهروهای سرد، حیاط نمور و زیر آسمان کبود و ابری فیلم احساس کند.

نیما جاویدی پس ازتجربه قابل قبول در فیلم ملبورن خوش تر می درخشد،( ملبورن در عرصه بین الملل موفقیت های چشم گیری داشته اما بخت چندانی در میان مخاطبان داخلی نداشته است)

 سرخپوست با  ایده ای بکر و فیلمنامه ای جذاب و فیلمی قابل قبول ماحصل تلاش جاویدی در سینمایی است که ازتکرار موضوعات اجتماعی بی محتوا با عناوین روزنامه ای رنگ باخته است.

نویسنده: نیلوفر طاهری

Related Articles

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *